اشعار شاعر معاصر مصطفی سپهرنیا (سپهر)

غزلیات اجتماعی ، عارفانه ، عاشقانه ، رباعیات ، مثنوی ، دوبیتی

اشعار شاعر معاصر مصطفی سپهرنیا (سپهر)

غزلیات اجتماعی ، عارفانه ، عاشقانه ، رباعیات ، مثنوی ، دوبیتی

همای سوخته



با شما ، با این همه ثروت گدائی می کنیم

با شکم های گرسنه ، پارسائی می کنیم


روزگاری شاه بودیم و خدایِ این زمین 

با شما ، در یک خرابه کدخدائی می کنیم


ما شکوهِ آتشیم و آتش از ما سربلند 

با شما قکرِ چراغ و روشنائی می کنیم


تا شما را ما به قصر پادشاهی برده ایم 

خود در این ویرانه اما بینوائی می کنیم 


با شما فرّو همائی را به آتش داده ایم

بر سرِ خاکسترش ،  نوحه سرائی می کنیم 


ضجه چوپان دروغی بود ، اما  ما هنوز 

با تمامِ ناله هایش همنوائی می کنیم


ما سپهرا منتظر ماندیم تا روزی دِگر 

با توکل بر خدا فکرِ رهائی می کنیم 


                                   #سپهر 


🌺🍃🌺

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۲
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۰
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

علت و معلول 


نباشد عشق اگر ، چشمی دگر هامون نخواهد شد 

اگر لیلا نباشد ، قیس هم مجنون نخواهد شد 


گنه را پایِ تاکستان نویسم ، چونکه می بینم

اگر تاکی نباشد ، ساغری میگون نخواهد شد 

در این دنیا نباشد علت و معلول دور ازهم

تمام کار ، دنیا زین دو سر ، بیرون  نخواهد شد 


بباید تیغ را ، از دستِ افیونگر ستانم باز 

نباشد تیغ اگر ، خشخاش هم افیون نخواهد شد 


تمامِ شهرِ جادو را ، اگر ویران کنی یک شب 

نبینی سِحر و جادو را ، کسی افسون نخواهد شد 


اگر صیاد برچیند ، بساط صید خود دیگر 

نه آهویی ، نه آهو بره ای دلخون نخواهد شد 


هزاران مرشد از سویِ ، خدا سویِ زمین آید 

یکی هم رهسپارِ  شهرِ بی قانون نخواهد شد 


نمی دانم خداوندا  ، کجایِ کار  می لنگد؟

که آهنگِ شکوهِ شهر ما موزون نخواهدشد  


گمانم آب از سر چشمه های کوه خشکیده 

که دیگر قطره آبی  ، عازمِ کارون نخواهد شد 


 سپهرا  گر عدالت سایه بانِ شهرمان باشد 

یکی مفلس ، یکی عریان ، یکی قارون نخواهد شد



                               #سپهر 


🌺🍃🌺

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

قَ لَ م 


قلم حرف دل ما را ، به دیوان می زند هر دَم 

به دیوان حرف ما را ، با دل و جان می زند هر دَم 


گَهی در آشکارا ، گاه گاهی در نهان گوید 

گَهی خندان  ، گَهی با چشم گریان   می زند هردم


هم از تورات و انجیل و هم از قرآن بگوید هم 

دَم از ترسا و گبر و از مسلمان می زند هر دم


قلم همصحبت علم و عَدوی جهل و نادانی 

به تیغ علم هم بنیادِ نادان می زند هر دم


قلم چون طالب حق و حقیقت راه او باشد 

خطی بر گفته های  مرد چوپان می زند هردم 


قلم همچون بَلَم در ساحل امنی نمی خوابد 

اگر طوفان ببیند ، تن به طوفان می زند هر دم 


اگر باشد قلم در هر کجا آنجا بهار   اما ...

نباشد هر کجا ، سوزِ زمستان می زند هر دم 


قلم باید رها باشد ، از بندِ من و مایی 

اگر در بند باشد ، دم زِ شیطان می زند هر دم 


اگر دیدید جایی را ، عدالت مُرده در آنجا 

قلم هم بر عدالت ، خطّ بطلان می زند هر دم 


قلم گر دستِ من باشد ، زِ عشقِ جاودان گوید 

دم از عشق خدا و عشق ایران می زند هر دم 


سپهرا  ، دست تو خالی مبادا از قلم هرگز 

قلم با دست تو نیشی به سلطان می زند هر دم 


                             #سپهر


🌺🍃🌺

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

رجعت 


من از دیوانگی ، دیوانه بودن را نمی خواهم 

زِ جمعِ عاقلان  ، بیگانه بودن را نمی خواهم


نه بزم عشق می خواهم ، نه سوزِ قامتِ شمعی 

بدونِ بال و پر ، پروانه بودن را نمی خواهم 


نه شیرین و نه فرهاد و نه کوه بیستونم من 

زِ  عشقِ پاک هم ، افسانه بودن را نمی خواهم


من از همخانگی ، دلبسته بودن را نفهمیدم 

من از دلبستگی همخانه بودن را نمی خواهم 


من از شوق چلیپایی ،مسیحا می شوم آخر 

صلیبِ عشق یا ، مستانه بودن را نمی خواهم


غروبِ عصر شیطان و طلوعِ طلعت حقم 

درین وادی فقط  ، فرزانه بودن را نمی خواهم 


قیامِ سرو می خواهم ، که باشم تکیه ی آهی 

 زِ معشوقی دگر ، همشانه بودن را نمی خواهم


منم یک قطره ی باران ، که می زد در دلِ دریا 

من از پاکی فقط ، دردانه بودن را نمی خواهم 


چو سوزِ عود باید قامتِ خود را فرو ریزم 

من از این سوختن ، ریحانه بودن را نمی خواهم 


سپهرم ،، جامه ی رجعت ، بجانِ خویش پوشیدم 

من از مردانگی ، مردانه بودن را نمی خواهم 


اگر تخت شهنشاهی ، دهندم بی حضور تو 

گدایی بِه ، من این شاهانه بودن را نمی خواهم 


                                #سپهر 


🌺🍃🌺

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۱
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

سود و سودا 



دلا رو کن به صحرائی  ، که رودی در میان دارد 

بیا خو کن به سودائی  ، که سودی بیکران دارد 


مشو با عشق همدم یا مشو با شعله همبازی 

که این بازی برایت سوزشی تا استخوان دارد 


مشو وامق مشو عَذرا  ، مشو مجنونِ این سودا

سجودِ درگهِ عَذرا ، برایت داستان دارد


اگر باشی صنوبر یا که سروِ قامت آرایی

کمان ابرو برایت مژده ی قدِ کمان دارد


یقین دارم که زخمَت میزند ای قامتِ رعنا 

بسانِ بیستون ، کَز تیشه زخمی جاودان دارد  


دلا باید حذر کردن ازین بیهوده ماندن ها 

بباید دل به رودی زد که دریا را نشان دارد 


مشو همصحبتِ آنی، که نیشَت میزند هردم 

خوشا آنی که جای نیش ، نوشی در دهان دارد 


نگه بَر کرمِ شب تابی مکن ای یار دور اندیش 

نظر کن بر سپهری که هزاران کهکشان دارد 


بباید دل به جانان داد و جانرا هم به او دادن

که این دلدادگی قالو بلائی درنهان دارد


                                #سپهر 


🌺🍃🌺

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۱
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

امروز پریشان پریشانی خویشیم              حنانه ترین دیده ی بارانی خویشیم

ازگردش این چرخ و فلک هیچ ندیدیم         سرگرم پریشانی و حیرانی خویشیم

باریزش بهمن به سرخانه شکستیم          دلسردترین فصل زمستانی خویشیم

هم ناله ی آهیم و هم آوای سکوتیم          آبادترین شانه ی ویرانی خویشیم

افسره ترین زمزمه ی وقت دعائیم             بی روح ترین رهبر روحانی خویشیم (نفس لوامه )

گم کرده ی راهیم و به مقصد نرسیدیم       چون پشت سر رهبر شیطانی خویشیم (نفس اماره )

محراب نشین بوده و سجاده پرستیم         بیهوده ترین داغ به پیشانی خویشیم

نه کعبه ی جانیم و نه مصلوب صلیبیم         تسلیم ترین فرد مسلمانی خویشیم

مغضوب خدائیم و زمین خورده ی آدم          بیگانه ترین آدم مهمانی خویشیم

چون بلبل کز کرده به کنج قفس خویش       دور از گل و گلزار و غزل خوانی خویشیم

مهتاب سپهریم ولی در پس ابریم               محجوب ترین چشمه ی کیهانی خویشیم

هرکس به شروعی دل خود خوش کند اما    مامنتظر نقطه ی پایانی خویشیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۹
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۳
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

انگار نه انگار که ایران وطن ماست          

 سرمایه ی اجدادی هرمرد و زن ماست

انگار نه انگار که این کشور زیبا                

بستان پراز رازقی و نسترن ماست

انگار نه انگار که این خاک طلاخیز            

خاک عجم و ترک و لر و ترکمن ماست

انگار نه انگار بلوچ و عربی هست             

یا گیلک و کردی به دشت و دمن ماست

انگار شمائید فقط صاحب این خاک           

این درد نه امروز که درد کهن ماست

هر کس که رسید از ره وبرتخت نشسته    

در باور خود نافه ی مشک ختن ماست

انگار که ما کودک در مکتب اوئیم              

انگارکه او محتسب و ممتحن ماست

ما بهر سرافرازی این خاک نشستیم         

مهر وطنم مهر لبان و دهن ماست

این خاک به دستان من و ما شده آباد       

برگ و سندش پینه و چین و شکن ماست

هر کس که برای وطنم حیله بسازد           

بدخواه من و ما شده و اهرمن ماست

ای بیخردان از دل این خاک چه خواهید        

این خاک در آمیخته با جان و تن ماست

از پرچم خوشرنگ وطن هیچ نگفتیم           

این پرچم خوشرنگ لباس و کفن ماست

تا چرخ سپهر و فلکی  هست بدانید         

ایران وطن من ، وطن تو ، وطن ماست


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۲
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳

به گدا شوکت شاهی ندهید 

 هرچه او گفت گواهی ندهید

برکه خشکید به دریا بزنید 

 به وزغ پولک ماهی ندهید

عاشق مرغ سعادت باشید

  دل به هرزاغ سیاهی ندهید

آتشی بود آگر ، آب شوید

 به شرر خرمن کاهی ندهید

برسرچاه حسادت نروید

 یوسف مصر به چاهی ندهید

آجر ، اجری بشود وقتی که 

 به الف مد و کلاهی ندهید

دل قوی دار و بخندو خوش باش 

 سینه را فرصت آهی ندهید

همه ی حرف سپهر این باشد 

 عمر خود را به تباهی ندهید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۵
مصطفی سپهرنیا (سپهر ) ۰۹۱۲۱۹۴۲۳۴۳